1388,07,10 ساعت 12:20
.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
1388,04,25 ساعت 20:35

با بچه‌های قصه‌نویس صحبت‌هایی داشته‌ایم کارهایی بکنیم. جمع کردن دوستان کار ساده‌ای نیست. و این وسط من واسطه‌ای شده‌ام برای هماهنگ کردن وقت و آراء و نظرات٬ که هر چه جلوتر می‌روم مایوس‌تر می‌شوم. دچار همان تردیدی هستم که در یادداشت قبلی درباره‌اش نوشتم. از طرفی دلم می‌کشد بنشینم توی خانه و بی‌خیال کارهایی شوم که در این چند سال اخیر انجام داده‌ام٬ از طرفی هم می‌بینم این انزوا آدم را پرت می‌کند. گویا تا آدم چندتا مجنون ادبیات مثل خودش نبیند دلش آرام نمی‌گیرد. هر چند این روزها تعداد مجنون‌ها هم روز به روز کم می‌شود و نسلشان در حال انقراض هست. این یکی-دو هفته را صرف سر زدن به جمع‌های ادبی کرده‌ام. اوضاع چندان خوشایند نیست. تعداد کسانی که به صورت تام و تمام وقتشان و ذهنشان را صرف نوشتن قصه بکنند کم است. ذهن‌ها هم شعر زده شده! شاید از سهل و الوصول بودن شعر باشد (سهل از نظر زمانی). دو -سه جلسه‌ای که به کلاس-انجمن‌های داستان‌نویسی حوزه‌ی هنری شهر رفته‌ام حسابی حالم گرفته. سطح جلسات به نظرم خیلی نازل آمد. بیشتر نقدها محتوایی هست. همه‌اش هم گیرداده‌اند به سمبول و نماد در داستان (قصه). یک عده‌ای همچین ذهنیت نقادی در جمع تزریق کرده اند که برای نقد نوشته اول سراغ کشف نماد بروند. آنقدر یک بحث بی‌خود را کش می‌دهند که در کل جلسه‌ی دوساعته دو متن خوانده می‌شود. 

این از اوضاع عالم واقع در شهر٬ اوضاع مجازی‌اش هم نیازی به کنکاش ندارد. فضا بی‌رمق هست. باید بنشینم و دودوتا چهارتا بکنم ببینم چه کار می‌شود کرد...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
1388,04,25 ساعت 14:52

هنوز حس نوشتن و خواندنم برنگشته. هنوز منگ می زنم. یک قدم به جلو می روم و چند قدم به عقب بر می گردم. احتمالا برآیند این جلو-عقب رفتن ها، برگشتنم باشد به چند سال پیش. یک سال گذشته را مدام بهت زده شده ام. انگاری حشره ای باشم که از همه سو دارند برایم اِمشی می زنند. نمی دانم فرو رفتن در انزوا می تواند خوشبینانه ترین حالتش باشد یا بدبینانه ترین حالتش. از یک طرف می خواهم از این کنج تنهایی بیرون بیاییم و از طرفی وحشت بیرون به همان کنج تنهایی فرو می بردم. برای همین در بسیاری از تصمیم هایم دچار تردید می شوم، جامعه ی کشکی ما آدم را خل وضع می کند...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
1388,04,18 ساعت 19:15

این هم یک جورش هست دیگر. این روزها حتی از نزدیک شدن به کیبورد هم ترس برم می دارد. آدم احساس می کند افتاده وسط بومی های آدم خوار آفریقایی که مترصد آن هستند چیزکی با خودت نشخوار بکنی تا بیاندازندت توی دیگ آب جوش و با وجود مبارکت آبگوشت درست کنند. برای همین مثل لالهای باید گوشه ای نشست و خیره شد به آینده ای که هر روز در نهایت طلوع و غروب خورشید قایم باشک بازی می کند با تصوراتت. بلاکفا هم این روزها سرش به جایی خورده شاید که هنوز هم دارد Error می دهد. شاید کوبیده اندش به طاق انتخابات. مبادا ملت برای هم خبرافشانی بکنند. همه اش از عوارض مهرورزی و آزادی نزدیک به مطلق هست.  

مجبور شدم فعلا اینجا را سرپا کنم تا سر بی وبلاگ زمین نگذارم. آن وبلاگ همانطور مانده. دوستان وبلاگی هم معلوم نیست دارند با کدام وجه قضیه کلانجار می روند؟ با خود انتخابات یا با عوارضش؟ یک عده ای که ویلان و سرگردان امتحانات و تعطیلی ها هستند. یک عده ای هم حیران آنچه گذشت. این روزها هرچه می گذرد بیشتر بر خام فکر بودن و خام دست بودن خودم واقف می شوم. فعلا دارم با هزار و یک چیز کلنجار می روم. شما هم چیزکی بنویسید بدانم زنده اید، دارید نفس می کشید. اینجا را هم بخوانید : روایت پارسی. سروش علیزاده درباره ی ننویس-بنویس های بعد و قبل از انتخابات حرف زده.  

امیدوارانه باید به این فکر بکنم که در روزهای پیش رو با دستهایی پر از نوشته به وبلاگم خواهم آمد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo