با بچههای قصهنویس صحبتهایی داشتهایم کارهایی بکنیم. جمع کردن دوستان کار سادهای نیست. و این وسط من واسطهای شدهام برای هماهنگ کردن وقت و آراء و نظرات٬ که هر چه جلوتر میروم مایوستر میشوم. دچار همان تردیدی هستم که در یادداشت قبلی دربارهاش نوشتم. از طرفی دلم میکشد بنشینم توی خانه و بیخیال کارهایی شوم که در این چند سال اخیر انجام دادهام٬ از طرفی هم میبینم این انزوا آدم را پرت میکند. گویا تا آدم چندتا مجنون ادبیات مثل خودش نبیند دلش آرام نمیگیرد. هر چند این روزها تعداد مجنونها هم روز به روز کم میشود و نسلشان در حال انقراض هست. این یکی-دو هفته را صرف سر زدن به جمعهای ادبی کردهام. اوضاع چندان خوشایند نیست. تعداد کسانی که به صورت تام و تمام وقتشان و ذهنشان را صرف نوشتن قصه بکنند کم است. ذهنها هم شعر زده شده! شاید از سهل و الوصول بودن شعر باشد (سهل از نظر زمانی). دو -سه جلسهای که به کلاس-انجمنهای داستاننویسی حوزهی هنری شهر رفتهام حسابی حالم گرفته. سطح جلسات به نظرم خیلی نازل آمد. بیشتر نقدها محتوایی هست. همهاش هم گیردادهاند به سمبول و نماد در داستان (قصه). یک عدهای همچین ذهنیت نقادی در جمع تزریق کرده اند که برای نقد نوشته اول سراغ کشف نماد بروند. آنقدر یک بحث بیخود را کش میدهند که در کل جلسهی دوساعته دو متن خوانده میشود.
این از اوضاع عالم واقع در شهر٬ اوضاع مجازیاش هم نیازی به کنکاش ندارد. فضا بیرمق هست. باید بنشینم و دودوتا چهارتا بکنم ببینم چه کار میشود کرد...







